الشيخ البهائي العاملي
46
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
چون شدى بىبهره از فكر ايدغل * دان كه كالانعام باشى بل اضل فكر يكساعت ترا در امر دين * افضل آمد از عبادات سنين اى خوشا نفسى كه عبرتگير شد * در علاج نفس با تدبير شد تقوى قلب و صلاح واقعى * هم بفكر و عبرتست اى المعى اى رميده طبع تو از زى صلاح * كردهيى خود غيبت نيكان مباح 680 عالمى گر پيرو سنت شود * مقصدش زان پيروى غربت شود چون رسد وقت نماز از جا جهد * ترك صحبت داده ، شغل از كف نهد گوئيش مرد ريا كارى بود * اهل مشرب را بدل بارى بود ور ز قيد شرع بينى وا شده * لاابالى گشته بىپروا شده در عبادت كرده عادت چون صبى * آخر وقت و اقل واجبى صحبت هر صنف كافتد اتفاق * باشد اندر وسعت خلقش وفاق ناميش با مشرب و بىساخته * گوئيش اصلا ريا نشناخته بس سبكروح و لطيف و بامزه است * گوئيا نان و پنير و خربزه است فصل فى العلم وحده ايكه هستى روز و شب جوياى علم * تشنه و غواص در درياى علم رفته در حيرت كه حد علم چيست * از كتب آيا كدامين خواندنيست 690 هر كسى نوعى از آن را رو كند * علم بر وفق طبيعت خو كند آن يكى گويد حساب و هندسه * جمله وهمست و خيال و وسوسه و آن دگر گويد كه هان علم اصول * فديه باشد بر خدا و بر رسول كاش حد علم را دانستمى * تا ازين تشويش و حيرت رستمى گر ترا مقصود علم مطلق است * حد آن نزد قديم بر حق است